تبليغاتX
صورتی ملایم

صورتی ملایم

مینی داستان

شروعیه تازه ایه!

سلااااااااااااااااااااام وبلاگ جوبم خوبی؟؟ قوربون چشای عسلیت بشم! مادر به فدات چرا انقد لاغر شدی؟؟ چند هفته اس حمام نرفتی مادر؟؟ اوه اوه این دیگه چه سر و وضعیه؟! موهای شونه نکرده و کثیف ... روی سیاه... ناخوان بلند واه واه واه!

بدو! بدو برو تو حموم! ا ا ا ! برای من ناز میاری؟! اگه حموم نری از کامپیوتر خبری نیست! د برو دیگه ! اگه گذاشتی با دوستام چند خط اختلاط کنم؟!

آخیییییش... بالاخره رفت! شما چطورین دوستان؟! خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟!

ما هم خوبیم... خدارو شکر... درس و مدرسه و امتحان و نمرات درخشان! ملالی نیست جز دوری وبلاگم که صدای آوازش از توی حموم ، کل خونه رو برداشته! واااای! سرم رفت! یه دقه صبر کنین!

وبلااااااگ! مامان آروم تر! مگه برا اپرا تمرین می کنی؟!

خب... ظهر شده و ما گشنه و تشنه دنبال غذا می گردیم! اونم با این عطر دل انگیزی که در کل خونه استشمام میشه، دیگه دل برای آدم نمیمونه که!

بالاخره اینترنتم وصل شد! ما هم که چقدر استفاده می کنیم! یه دقیقه هم که از درست و مشق (()) خلاص میشیم و میشینیم پای نت ، سایت های خارجی که هیچ ، سایت های ایرانی هم که یا نویسنده شون افسردگی گرفته و دیگه نمی نویسه ، یا شیلترن! انگار فقط نود و هشتیا بازه! و البته این وبلاگ گرد و خاک گرفته و تار عنکبوت بسته ی ما که گل سرسبد وبلاگ هاست!

خب... دو تا کتاب نخونده دارم! یکی نبرد من جناب آقای هیتلر ، یکی هم پیامبر و دیوانه ی جبران خلیل جبران! کتاب ادلف جان خودمان که هیچ! آخر کمالات و اخلاقیاته! و از آقای خلیل جبران هم برنمیاد که کتاب بدی باشه. ولی در کمال شرمندگی اعلام میکنم که حس خوندن هییییییچ کدوم نیست!

و دو کتاب هستند که دلم می خواد باز بخونمشون ولی با وجود رقابت سخت و تنگاتنگی که دارن، یه حسی بهم میگه به هیچ کدوم دست نزنم تا اون یکی ناراحت نشه!                                                                                                         داستان مان هم خداااااروشکر خوب پیش میره! من از خودم انتظار ندارم که یه شب بشینم و ۱۰ صفحه توی ورد بنویسم! همین شبی دو، سه صفحه هم خوبه!

داستانم به جاهای نفس گیر رسیده! آخییییی....

دیشب که داشتم می نوشتم ، یاد روز قبلش افتادم که توی مدرسه ، داشتم برای مترسک تعریف می کردم که یکی از شخصیت هام ، وقتی از این لبخند کجکی ها میزنه ، چهرش خیلی تاریک و ترسناک تر میشه! منم می ترسم!

بعد مترسک می گفت پس وقتی گریه می کنه چه شکلی میشه؟!

خلاصه این که موقع نوشتن یکی از این لبخند ترسناکا بود ، که یاد حرف مترسک افتادم و غش غش زدم زیر خنده! البته اندکی هم از استرس بود چون اون صحنه اش خیلی ترسناک بود! لیدی میلر ( خواهرم ) که داشت از جلوی در اتاق رد میشد ، وایساد و عاقل اندرسفیهانه نگاهم کرد!فکر کنم به شدت به عقلم شک کرد!

خبببببب.... من میخوام یه سر و سامون درست و حسابی به وضع لینکدونیم بدم!اعتراض ها فقط اندکی وارده! بیشترش وارد نیست!

و... خب ، کامنت های آقایمان ، البته بجز دایی و بابا جونم ، تایید نمیشه!

امممممم... چه بویییییی.... برم با خورشت بادمجونی که مامان جان ترتیبشو دادن یه سلام و احوال پرسی ای بکنم... با هم آشنا شیم...

وااای! این بچه چی کار می کنه! وبلاااااگ؟ مامان یکمم اون شیر آب رو ببند! از جنبه ی گرون شدن آب هم که نگاه نکینم ، نمیشه از جنبه ی فرهنگی ، هنری ، اخلاقیش گذشت که! هرگز نشه فراموش! ببند شیر اضافی رو! خاموش! حرف هم نباشه! نسل آینده مگه آب نمی خواد؟!

خب... من دیگه برم! عطر و بوی این غذا زیادی داره چشمک می زنه!هممممم...

 

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:34 ] [ شرلی ] [ ]


اهم اهم

سلام اهم اهم!! خببببب،،، چی بگم ؟؟ خوبین؟ خوبم؟ چه خبرا؟

خیلی دلم برای اینجا ، نوشتن و سرزدن به دوستام تنگ شده بود. ولی نمی دونم چرا آپ نمی کردم.

 چهار ماهه که ننوشتم کاش اصلا نوشتن رو ول نمی کردم تا الان اینقدر احساس غریبی نکنم! ولی بی خیاااااال!تا یکی دو روز دیگه هم نتم قطع میشه! بعد هم دیگه احتمالا تا پایان امتحانات آخر سال وصل نمیشه! اینم بد نست... به کارام میرسم... اینترنت زیادی هم دردسر سازه! ولی قول میدم از هر فرصتی استفاده کنم تا اینجا راکد نمونه

تا وقتی که اینتر نتم قطع نشده یه پست دیگه هم میدم! فعلا

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 15:54 ] [ شرلی ] [ ]


با اندکی تاخیر ، کریسمس مبارک

گرگ و میش هوا رو به سرخی می گذاشت .

ابر های تیره این سرخی را به رنگ زرشکی تیره ای می کشاندند.

 خورشید بی رمق زمستانی که گویی همچون مه ، رقیق و بی فروغ بود، تنها توان گرم کردن خود را داشت و ابر های پر بار و تاریک زمستانی فرمانروایی آسمان را به دست گرفته بودند.

سوز سردی که شاخه های خشک درختان را بر هم میزد و صدای خش خش نرمی را به وجود می آورد ، خبر از برف درخشان و سفید کریسمس می داد.

بچه هایی کلاه پوش که دست پدر و مادرشان را گرفته و به سمت خانه ی گرم و روشن از نور شومینه شان قدم می زدند ، گاهی با خوشی شعر باستانی کریسمس را می خواندند و با قدم هایی متزلزل بر روی زمین های یخ بسته از سرما بالا و پایین می پریدند؛ که گاهی باعث می شد سکندری بخورند و مادرشان همراه با نگاهی سرزنش آمیز ، دستشان را بگیرد و باز ، تذکر های آشنای همیشگی را تکرار کند. 

کم کم دانه های ریز برف نم می گرفتند و شادی بچه ها را تکمیل می کردند.

همواره می شود تعدادی از بزرگسالان را دید که مدادم با خود  تکرار می کردند، متانت و وقار خود را حفظ کرده و با دیدن بارش نرم و ملایم برف ، چیزی بیشتر از تبسم بر لب هایشان نیاورند.

در گذر نرم زمان ، درختان کاج که برگهای سبز شان اندکی یخ زده اند ، با نمه های برف که بر رویشان  فرود می آیند ، ترکیب رنگی زیبا به وجود می آورند.

پسر بچه ای که به آرامی ، چند قدم عقب تر از مادرش حرکت می کرد ، دستش را کمی بلند کرد و به انتظار فرود دانه ای برف به درون دستش ، کف دستش را که از سرما به رنگ صورتی در آمده بود ، رو به آسمان گرفت.

بعد از چند دقیقه راه رفتن به آن حالت و با امیدی کودکانه ، دانه ای برف به رنگ سفید خالص و با شکلی زیبا، درون دستش فرود آمد و باعث شد پسرک با هیجان دستش را پایین بیاورد و به آن خیره شود که ذره ذره با گرمای دست کودک ،آب، و به قطره ای باران تبدیل می شد.

گاه گاهی در پیاده رو افرادی به چشم می خوردند که با وسایلی پرزرق و برق و کوچک در دستشان که مخصوص آویختن به درخت مخصوص کریسمس بودند، به سوی مقصد خود می شتافتند.

هرچه دقایق بیشتری به سمت لحظه ی سال نو  پرواز می کرد ، قدم ها نیز بر روی زمین سفید پوش و یخ زده شتاب بیشتری از خود نشان می دادند.

و باز ، سال نو می شد و باز...

( کریسمش مبارک )

[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 14:29 ] [ شرلی ] [ ]


خوفین؟؟

سلااااااااااااااااااااام خوبیییین؟؟ دلمان کلی برایتان تنگیده! البته چند بار بود که میخواستم بیام و پست بدم ولی از دست این بلاگفا

خبببب ، امسال از سوم مهر مدرسه هارو شروع کردیم پنج شنبه هارو هم تعطیل کردن فقط دو روز در هفته تا ۲و ربعیم! ولی اینم چندان بد نیست...

لی لی ، یکی از دوستام وقتی فهمید اینجوریه کلی ذوق کرد چون فکر می کرد که برای نهار خوردن می مونیم! هییییی

مدرسه هم سلام داره خدمتتون! همه چیزش عین پارساله! رنگ مانتو ها و ...

امسال  هم به خاطر جمعیتمون ، افتادیم توی همون کلاس پارسالی! خیلی از کتاب های درسیمون لاغر شدن و این ، چیزیه که مارو از فکر این که نکنه ، خدایی نکرده چند هفته ی آخر سال پر نشه ، نگران می کنه

این کامپیوتر که دیگه داره منو می کشه! یه فیلم از دنا گرفتم که ببینم ، حالا این نمیذاره که!

اممم حس پر حرفی ندارمفقط گفتم حالتونو بپرسم

 معذرت دفعه ی دیگه از خجالتتون در میام

[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 16:59 ] [ شرلی ] [ ]


مینی داستان داغ داغ

دریدیدیمممممممخب بالاخره این مینی داستان سفارشی پخته شد( : دی )و الان هم داغ داغ ، در خدمت شما امید وارم از طعمش خوشتون بیاد راستی منتظر تشکرات تون از طعم این غذا هستیم از شوخی گذشته نظرتون رو راجعش حتما بهم بگین.ممنون

سوزان با شوق گفت: قدم هیچی کوتاه تر شد؟

مخاطبانش من منی کردندد و در انتها دکتر سوسکه گفت: فکر می کنم  60 ، 70 سانتی هم بلندتر شدی...

ناگهان صدای خنده ی پیرمرد دانشمند بلند شد.

او دیوانه وار قهقهه می زد و روی کاناپه ی کوچکش به خود می پیچید.

سپس درحالی که نفس بند آمده بود و تلو تلو می خورد ، از روی کاناپه بلند شد و با به دست گرفتن کنترل قدیمی تلویزیون ، این صحنه را به کمی عقب تر و به بلند تر شدن قد سوزان برگرداند.

همان طور که ایستاده بود ، این صحنه را دید و باز دیوانه وار شروع به خندیدن کرد؛ بطوری که چیزی نمانده بود تا روی زمین بیفتد.

سپس به سمت تلویزیون رفت تا آن و دستگاه وی سی دی را خاموش کند. (( زیرا دکمه ی آف هردو کنترل اینها ، سالها پیش به دست پرفسور به ماساژور انگشت تبدیل شده بود.))

سپس درحالی که با شادابی راهش را از بین وسایل عجیب و غریب و نامرتب اتاقش باز  می کرد ، خودش را به کامپیوتر رساند و با جهشی کوتاه ، همانند کودکان ، جفت پا بر روی صندلی جلوی میز کامپیوتر پرید و مشغول کار کردن با آن کیبورد شد.

با این که این کامپیوتر از سری های اولیه و حتی از آن آزمایشی ها بود و تا بحال پروفسور 4 بار کل وسایل آن را جدا و باز وصل کرده ، ولی به لطف آپدیت های فنی پروفسور ، مثل یکی از لپ تاپ های آخرین سیستم کار می کرد و بر روی آن همه نوع برنامه ، گرفته از بازی سیمس و سیم سیتی و مکس پین ( که پیرمرد علاقه ی خاصی به بازی با آنان داشت ) ، تا برنامه ی گوگل ارث 6 و یاهو مسنجر 12 و عنواع برنامه های حک را دارا بود.

پیرمرد باز با به یاد آوری آخرین صحنه ای که از برنامه ی " هیولاها علیه بیگانگان " دیده بود ، قهقه را سر داد و شروع به تایپ پیامی در ایمیلش کرد که قصد داشت همین حالا آن را برای والت دیسنی و سازنده ی این برنامه کودک بفرستد.

او قصد داشت در آن نامه ایراد اصلی دستگاه اختراع دکتر سوسکه را بنویسد که باعث شده بود تا قد سوزان از پیش هم بلند تر شود و ضمن دلسوزی فراوان برای این دختر نگونبخت و آرزوی خوشبختی و نوشتن آدرسش تا در صورت لزوم ، نویسنده ی کارکتر سوزان برای رفع مشکل بلند قدی اش ، به او مراجعه کند.

زیرا پروفسور اعتقاد داشت که حتما نویسنده ی این کارکتر خود چنین مشکلی داشته!

 پروفسور نامه را ارسال کرد.

این شصت و چهارمین نامه ای بود که به والت دیسنی می فرستاد و انواع مشکلات تخصصی این برنامه ، گرفته تا شرک و نمو را ارسال می کرد.

در باره ی برنامه ی شرک او برایشان نوشت که در صورت سبز رنگ بودن نویسنده ی برنامه ، می تواند رنگ آن را به خوبی درمان کند. حالا هر رنگی که خودش دوست داشت! از برنزه گرفته تا سرخ و سفید! و در مورد برنامه ی نمو ، یکی از نامه های پروفسور به این شرکت ، این بود که نویسنده ی برنامه می تواند ماهی اش را که مشکل کوچک بودن یک باله را دارد ، نزد او بیاورد تا با دادن چند ورزش ساده برای ماهی که باید روزی 20 تا 30 دقیقه انجام دهد ، این مشکل خود را حل کند .(( در زمان نوشتن این نامه ، دانشمند با خودش خیلی راجع به این که آیا خود نویسنده ماهی است و این مشکل را دارد و یا این که ماهی اش این مشکل را دارد فکر کرده بود ولی در آخر به این نتیجه رسید که نامه را با این متن ارسال کند چون دیگر حتم پیدا کرده بود که نویسنده ی اصلی برنامه کودک نمو ، ماهی است و خودش این مشکل را دارد ولی خب این پروفسور هوشمند ، از این که کسی را ناراحت کند بیزار بود و دلش نمی خواست نویسنده ی این داستان فکر کند که این دانشمند دارد آن باله ی کوچکش را مسخره می کند و دلش بشکند.

   سپس پیر مرد جست و خیز کنان رفت تا سوسک های سرخ شده اش را از درون فر بیرون بیاورد زیرا دیگر مطمئن بود که سوسک های پخته اند و مایع سوخاری ای هم که به آنها زده ، کاملا پف کرده .

(( او اعتقاد دارد که روزی 2 بار خوردن سوسک برای صبحانه و عصرانه ، حالا چه به حالت آبپز ، سرخ شده و یا زعفرانی و در ماهیتابه ، ذهن او را 5 برابر مردم عادی باز و بروز می کند.))

پس از این که خوب سوسک های سوخاری که در سینی جِنِر جلز و ولز می کردند را از پشت شیشه ی در فر تماشا کرد و آب دهانش را قورت داد ، سینی را بیرون آورد و پس از کشیدن غذا در یک پیرکس کوچک ، رفت تا دست هایش را بشوید و برای خوردن غذا آماده شود.

[ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 21:2 ] [ شرلی ] [ ]


سوتی!

سلام!  خوبین؟

الان داشتم کمک مامانم آشپزخونه رو جمع و جور می کردم ، بعد که تموم شد ، مامان با پوست کن کار داشتن و از من پرسیدن که کجا گذاشمتش ولی من تنها چیزی که یادم میومد این بود که می خواستم جاش بدم و البته مونده بودم که کجا جاش بدم ولی هیچ چیز دیگه ای از بعدش یادم نمیومد! وای ۱ ساعته که من ، مامان و بابام ( البته برای نجات من ) داریم آشپزخونه رو زیر و رو می کنیم ولی نبود که نبود! وای نمی دونین چند تا کابینت رو ریختم بیرون و دوباره جا دادم ولی انگار نه انگار!   بعدش ، من که اون موقع برای تنبیه حق نداشتم بیام توی اتاقم ، توی آشپزخونه وایساده بودم که مامان می خواستن یه ظرفی رو از توی یکی از کابینتا بردارن که یه دفعه دیدن پوست کن درست توی اون ظرفست! من حتی توی یخچال رو هم گشته بودم!

حالا اگه فقط این بود ، مثل مواقع عادی ( :دی ) چندان از دستم ناراحت نمی شدن ولی با کاری که وقتی مشهد بودیم کردم...

وقتی مشهد بودیم ، با خانواده ای که همراهمون بودن رفته بودیم پارک تفریحی آفتاب ، که موقع بیرون اومدن ، وقتی که ظاهرا مامان مسولیت کلاه شنا هامون و بازو بند بادی های لیدی میلر( خواهرم ) رو به من سپرده بودن ، من همه رو جا گذاشتم و اصلا تا شب که مامان متوجه شدن، هیچی نفهمیدم  اون شب مامان داشتن می گفتن من همه رو سپرده بودم به تو  و من هم هی انکار می کردم، بعد از چند دقیقه ، مامان گفتن اگر نمی خوام اون لیوان ختمی رو بخورم ، ببرم برش گردونم توی قوریش ، بعد منم که از خدا خواسته ؛ پا شدم و لیوان رو بردم توی آشپزخونه ، یه نگاهی توی قوری ای که می خواستم ختمی رو بریزم توش کردم و لیوان رو خالی کردم توش.

سرم رو که بر گردوندم به بالا ، دیدم مامان و بابام هر دو دارن با چشم هایی گرد شده از تعجب منو نگاه می کنن!

بعد تازه ۲ هزاریم افتاد که اون لیوان ختمی رو خالی کرده بودم توی قوری چایی!

حالا هم مامان فکر می کنن که این بی حواسی وحشتناک من به خواطر زیاد کتاب خوندنمه!  حالا باز خدا رو شکر که یه کتاب نخونده ی دیگه هم دارم که در صورت تحریم نت و به اتمام رسیدن کتابی که الان می خونم ، می تونم بخونم  البته فقط مجبورم خوندن این کتاب رو تا شروع مدرسه ها کش بدم که با شروع شدن مدرسه ها و صد البته خدا حفظ کنه دوستان کتاب خونمو ، دوباره جیره ی کتابم پر میشه  می بینین من چه دور اندیشم؟!

پوهههههههه سبک شدما  

تازه چند وقت پیش هم که کامپیوترم خراب شده بود و بردیم برای تعمیر ، پیش یکی از آشنا هامون که همیشه می بریم پیششون و رشته شون اینه.

اون موقع برای این که زود خراب شدن کامپیونر رو موجه کنم ، ( کمتر از ۱ ماه قبل تعمیرش کرده بودیم ! ) با عملی کاملا نابجا و ناجوانمردانه ، این موضوع زود به زود خراب شدنش رو انداختم گردن آقای مهندسی که همیشه درستش می کنن و البته ایشون هم فکر می کنم از طریق حس ششم متوجه شده بودن ، در عملی کاملا ناجوانمردانه تر، وقتی مامانم رفتن تا کامپیوتر رو دوباره ازشون تحویل بگیرن ، گفتن : البته بچه ها همیشه می گن که من به خدا کاریش نکردم ؛ خودش خراب میشه و ... ولی من فکر می کنم که اگر بذارینشون ( منظورشون به من بود ! ) کلاس کامپیوتر خیلی بهشون کمک کنه!

ایشششش  اصلا خراب شدنش تقصیر من نبود! اولا که خودش خراب شده بود (! !) و دوما این که ویروس گرفته بود!  طفلونکی من  (( ))

وای واقعا راحت شدما! حس می کنم از بار خراب کاری هام کم شد!

خب حالا که بهترم می تونم رنگی بنویسم  هیچکس برنامه ی " سینما ۷ " رو می بینه؟ خیییییلییییییی جالبه! من که برنامشو خیلی دوست دارم! معمولا هر وقت که می بینمش یه چیزای بیشتری در رابطه با نویسندگی یاد می گیرم! البته می دونم که اون برنامه در مورد نقد فیلمه ولی نویسندگی و فیلمنامه نویسی و کارگردانی خیلی خیلی شبیه به همن! دیشب خوابم نمی برد ، نشستم نقد رو دیدم!

درمورد نقد فیلم " آلزایمر " بود! گرچه بحسشون کاملان جدی بود ولی گاهی وقتا رفتاراشون اینقدر خنده دار می شد که واقعا نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم!

من که هنوز فیلم آلزایمر رو ندیدم ولی از نقدش ، تقریبا فهمیدم که چجور فیلمیه!

خب من دیگه برم  فعلا

 

[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 17:17 ] [ شرلی ] [ ]


آآآآآآ ....

سلاااااااااااااااام دوستام خوفین؟؟ ببخشین برای غیبت تقریبا دو هفته ایم و این که سر نزدم کلی دلم برای وب لک زده بود کلی حوس کرده بودم پست بدم حالا دلتون سوخت؟

خببب منم خوبم! نماز و روزه ها قبول! البته ، خب با کمی تاخیر

و دفاعیه ی کاملا موجه و تایید شده برای غیبت : مشهد بودیم! جاتون خالی! خوش گذشت خدارو شکر. دلم می خواست قبل از رفتن یه خبر بدم ولی این بلاگ فا معلوم نبود چش شده بود... اونجا هم اتفاقا یه کافی نت نزدیک خونه بود ، ولی منو که می شناسین! فعععاااااال!

واییییی برای دعا کنین فردا فاین آل دارم ، اونم بعد از دو هفته غیبت! تازه شانس اوردم که رئیس موسسه آشنا بودن وگرنه کلی ازم نمره کم می شد

الان کل کتاب زبانم رو سَرسَری خوندم ، ولی... میشه گفت کل درس آخری رو نبودم! حالا اشکالی نداره خودم با خودم کار کردم ، البته در طی مدت نبودن ، دست هم به کتاب نزدم که خدایی نکرده وقت با ارزشم هدر نره!

خب ، با تشکر از دوستم دنا !!! ، آتش دزد رو که بهم داده بودی بخونم رو بعد از روضه ها یادش افتادم!! البته بلافاصله خوندم! ولی دیگه فرصت نشد بهت بدم و الان داره توی کتابخونم استراحت می کنه! جالب بود! مخصوصا پا ورقی ها! اوایلش فکر می کردم از خوشمزه بودن بیش از حد مترجمش بوده! فکر می کنم شانس اورد که با درایت بیش از اندازم ، بلافاصله متوجه شدم که از طرف خود نویسندشه! 

و دوستانی که این رمان رو نخوندن ، موضوعش ، ترکیب جالبی از زمان یونان باستان و پیش از اون و تقریبا زمان حال ماست! ( اون ماست نه! اون یکی ماست! یعنی ما هاست!

و بعد از اون ، رمان " دختر کشیش " از جورج ارول رو دست گرفتم!

ماشالا آقای جورج ارول اینقدر مهیج و جالب می نویسن که آدم حس می کنه دلش می خواد کتاب رو از پنجره بندازه بیرون! البته به مراتب این کتاب از قلعه ی حیواناتش واقعا بهتره! موقع خوندن اون ، بعد از خوندن یه صفحه ، حس می کردم دارم خواب میرم 

این داستان در مورد دختر کشیشیه که در ملالت کامل فرو رفته و یه کشیش واقعیه! بعد از یه شبانه روزِ ۱۰۰ صفحه ای که شما کاملا همراه با داستانید و حس می کنید که از حتی قبل تولد دختره ُ اونو می شناسید ، دختره دزدیده میشه و باقی ماجراااااا ....

وای من دیگه برم

[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 18:41 ] [ شرلی ] [ ]


ضربه ی روحی!

سلاااااااااااااام دوست جونام خوبین چه خبرا؟ چه چیز در آرامش به سر میبره؟

منم خوبیم یه سوتی جالب از خودم بگم!! : اگه یادتون باشه ، قرار بود جمعه کوییز داشته باشم! (مراجعه شود به پست قبل اینجانب !) خلاصه من روز قبلش کلی بچه درسخون شده بودم و یه کتاب به چههههههههههه بزرگی و قطوری رو از اول تا درس مورد نظر خونده بودم و صبح جمعه هم زودتر بیدار شدم تا بیشتر بخونم و با مغزی سرشار () از علم زبان برم سر کلاس! بعد هم هل هلی یه پست دادم و مثل اینایی که خون آشام کرده دنبالشون ، رفتم کلاس! بعد وقتی رسیدم،( الان در این قسمت شما باید صدای قلب خود را بشنوید! ) دیدم همه ی بچه ها اینجورین! !! اصلا انگار نه انگار که می خوایم کوییز اولیه ی مهممون رو بدیم! من انتظار داشتم همه مثل خودم این شکلی باشن!:!

 من: مگه کوییز نداریم؟

بچه ها : کوییز؟

من که در اون موقع از این ابرا که شکلای بدجنسانه ی فکرامون توشه بالای سرم داشتم ، یه لبخند اینجوری زدم و همچنان بدجنسانه فکر کردم:حالا بذارین تیچر با برگ ها بیاد تووووووووو...

ولی وقتی تیچر مورد نظر هم اومد داخل کلاس ، دقیقا شکل بچه ها بود!!

اون موقع دیگه من این شکلی شدم!:

آآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخخخخهههههههههه چرا با آدم هماهنگ نمی کنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییننننننننننننننن؟!؟!

هنوز هم ضربه ی روحیشو احساس می کنم به عمرم این قدر مثله بچه درس خونا رفتار نکرده بودم خب

و الان هم درست بر عکس شلنگ تخته های بنده ، باید همانند یک عدد کودک خوب بلند بشم و برم لباس هامو بپوشم تا دیرم نشده

وای کلا از یاد احضار روح رفتم شرمنده هنوز مخم هیچ جرقه ای نزدهبه محض زده شدن جرقه و ترکیدن مغزم ، متن رو خدمتتون ارائه میدم آخه دلتون میاد مغر من به این با نمکی بترکههه؟!

و خب به گفته ی یکی از دوستان خوبم ، قرار شده مینی داستان فعلی، غیر از اون موضوع احضار روح ، یه دانشمند باشه که بسی بسیار با مزست و بنده الان جهت لو نرفتن موضوع مینی داستان هیچ اطلاع بیشتری به شما نمیدم

خب دیگه برم آماده بشم

[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 9:33 ] [ شرلی ] [ ]


صبح اول صبح

سلااااااااااااااام دوستامممممممم !!!! صبح گرم تابستونی تون به خیر!خوبین؟؟من خوبم!!دارم بدو بدو آماده می شم که برم کلاس زبان! ( کوییز دارم برام دعا کنید! )

درسته که امروز جمعست! ولی نه این که ما اینقدر برای این کوییزه عجله داشیم()

گفتن کوییز رو بذارن برای جمعه که ما هم یکم از کار () و زندگی () بیوفتیم!

توی پست قبل که چند رور پیش داده بودم  گفته بدم که می خوام یه روش احضار روح جدید ارائه بدم! ولی باور کنید الان اصلا یادم نمیاد فکر چه موضوعی رو کردم که اینو گفتم 

حالا ناراحت نباشین قول میدم یه چیزی سر هم کنم 

خبببب من دیگه برم تا این امتحانه تموم نشده...

راستی !! لطفا هر کس یه موضوعی رو که دوست داره در موردش مینی داستان بنویسم، توی نظرا بذاره تا من دربارش یه مینی داستان بنویسم! مرسییییی 

[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 9:38 ] [ شرلی ] [ ]


روش نوین احضار روح!

سلااااااام سلاااااام دوتان عزیز!! خوبین؟ خوشین؟ نماز و روزه هاتون قبول

من الان بجای این که برم یه چیزی بخورم ، نشستم دارم آپ می کنم کودک هم کودکان قدیم

خب چی بگممم؟؟ تا حلا احضار روح کردین؟؟ ( چه بحثی!! ) خب حتما همه یه بارو برای شوخی کردن... ولی حتما هیچ کس احضار روح به روش مدرن رو تجربه نکرده! این روش از خلاقیات خودمه! بیست در صد تضمینی!( دروغ چرا...)

خب این روش کاملا مرحله به مرحلست! به علت خواب آلوده بودن و نشناختن الفبای فارسی ، قار و قور شکم و ... تا اطلاع ثانوی از دادن آموزش معذوریم

توی پست بعدی کاملا در موردش توضیح میدم

 

فعلا...

[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 3:53 ] [ شرلی ] [ ]