شروعیه تازه ایه!
بدو! بدو برو تو حموم! ا ا ا ! برای من ناز میاری؟! اگه حموم نری از کامپیوتر خبری نیست! د برو دیگه ! اگه گذاشتی با دوستام چند خط اختلاط کنم؟!
آخیییییش... بالاخره رفت! شما چطورین دوستان؟! خوبین ؟ خوشین؟ سلامتین؟!
ما هم خوبیم... خدارو شکر... درس و مدرسه و امتحان و نمرات درخشان! ملالی نیست جز دوری وبلاگم که صدای آوازش از توی حموم ، کل خونه رو برداشته! واااای! سرم رفت! یه دقه صبر کنین!
وبلااااااگ! مامان آروم تر! مگه برا اپرا تمرین می کنی؟!
خب... ظهر شده و ما گشنه و تشنه دنبال غذا می گردیم! اونم با این عطر دل انگیزی که در کل خونه استشمام میشه، دیگه دل برای آدم نمیمونه که!
بالاخره اینترنتم وصل شد! ما هم که چقدر استفاده می کنیم! یه دقیقه هم که از درست و مشق ((
)) خلاص میشیم و میشینیم پای نت ، سایت های خارجی که هیچ ، سایت های ایرانی هم که یا نویسنده شون افسردگی گرفته و دیگه نمی نویسه ، یا شیلترن! انگار فقط نود و هشتیا بازه!
و البته این وبلاگ گرد و خاک گرفته و تار عنکبوت بسته ی ما که گل سرسبد وبلاگ هاست!![]()
![]()
خب... دو تا کتاب نخونده دارم! یکی نبرد من جناب آقای هیتلر ، یکی هم پیامبر و دیوانه ی جبران خلیل جبران! کتاب ادلف جان خودمان که هیچ! آخر کمالات و اخلاقیاته! و از آقای خلیل جبران هم برنمیاد که کتاب بدی باشه. ولی در کمال شرمندگی اعلام میکنم که حس خوندن هییییییچ کدوم نیست!
و دو کتاب هستند که دلم می خواد باز بخونمشون ولی با وجود رقابت سخت و تنگاتنگی که دارن، یه حسی بهم میگه به هیچ کدوم دست نزنم تا اون یکی ناراحت نشه! داستان مان هم خداااااروشکر خوب پیش میره! من از خودم انتظار ندارم که یه شب بشینم و ۱۰ صفحه توی ورد بنویسم! همین شبی دو، سه صفحه هم خوبه!
داستانم به جاهای نفس گیر رسیده!![]()
![]()
آخییییی....![]()
دیشب که داشتم می نوشتم ، یاد روز قبلش افتادم که توی مدرسه ، داشتم برای مترسک تعریف می کردم که یکی از شخصیت هام ، وقتی از این لبخند کجکی ها میزنه ، چهرش خیلی تاریک و ترسناک تر میشه! منم می ترسم!
بعد مترسک می گفت پس وقتی گریه می کنه چه شکلی میشه؟!![]()
خلاصه این که موقع نوشتن یکی از این لبخند ترسناکا بود ، که یاد حرف مترسک افتادم و غش غش زدم زیر خنده! البته اندکی هم از استرس بود چون اون صحنه اش خیلی ترسناک بود! لیدی میلر ( خواهرم ) که داشت از جلوی در اتاق رد میشد ، وایساد و عاقل اندرسفیهانه نگاهم کرد!فکر کنم به شدت به عقلم شک کرد!![]()
خبببببب.... من میخوام یه سر و سامون درست و حسابی به وضع لینکدونیم بدم!اعتراض ها فقط اندکی وارده! بیشترش وارد نیست!
و... خب ، کامنت های آقایمان ، البته بجز دایی و بابا جونم ، تایید نمیشه!
امممممم... چه بویییییی.... برم با خورشت بادمجونی که مامان جان ترتیبشو دادن یه سلام و احوال پرسی ای بکنم... با هم آشنا شیم...![]()
وااای! این بچه چی کار می کنه! وبلاااااگ؟ مامان یکمم اون شیر آب رو ببند! از جنبه ی گرون شدن آب هم که نگاه نکینم ، نمیشه از جنبه ی فرهنگی ، هنری ، اخلاقیش گذشت که! هرگز نشه فراموش! ببند شیر اضافی رو! خاموش! حرف هم نباشه! نسل آینده مگه آب نمی خواد؟!![]()
خب... من دیگه برم! عطر و بوی این غذا زیادی داره چشمک می زنه!هممممم...![]()









